تبلیغات
ماه عسل - اگر ما زور داشتیم...
 
ماه عسل
ای خداوند، به همه ملت ما شایستگی نجات و عزت ببخش
درباره وبلاگ


اللهم انی اعوذ بک من نفس لا تشبع و من قلب لا یخشع و من علم لا ینفع ومن صلوة لا ترفع و من دعاء لا یسمع

مدیر وبلاگ : ماه عسل
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکی بود یکی نبود؛غیر از خدا هیچ کس نبود.

یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد؛برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع

کردن غلّه؛ یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزید و دانه ی گندم را از دست و دهان

مورچه گرفت و با خودش برد.

مورچه به باد گفت:« ای باد؛ تو چقدر زور داری!»

باد گفت :« پدر آمرزیده؛من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند.»

مورچه گفت :«ای برج های بالای شهر ؛ شما ها چقدر زور دارید!»

برج های بالای شهر گفتند:«ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم»

مورچه گفت:«ای شهردار!تو چقدر زور داری!»

شهردار گفت:«من اگر زور داشتم که قوه ی قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.»

مورچه:«ای قوه ی قضاییه تو چقدر زور داری!»

قوه ی قضاییه:«من اگر زور داشتم ،بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.»

مورچه:«ای جراید، شما چقدر زور دارید؟»

جراید:«اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود!»

مورچه:«ای وزارت ارشاد، تو چقدر زور داری!»

وزیر ارشاد:«اگر من زور داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم!»

مورچه:«ای نمایندگان مجلس، شماها چقدر زور دارید!»

نمایندگان مجلس:«ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.»

مورچه:«ای مردم شماها چقدر زور دارید!»

مردم گفتند:«ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه می داد.»

مورچه گفت :«ای بقال، تو چقدر زور داری!»

بقال گفت:«اگر من زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند.»

مورچه گفت:«ای آفتاب، تو چقدر زور داری!»

آفتاب گفت:«من اگر زور داشتم، دختر کد خدا نمی گفت که :تو در نیا که من درآمدم!»

مورچه گفت:«ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری!»

دختر کد خدا گفت:«اگر من زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم.»

مورچه گفت:«ای کشاورز، تو چقدر زور داری!»

کشاورز گفت:«من اگر زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم.»

مورچه یک کمی رفت تو فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد. سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. 

گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف! بعد هم دانه ی گندم اش را بر داشت و برد به لانه اش!

قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید.


ابوالفضل زرویی





نوع مطلب : بی قلم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 بهمن 1392
ماه عسل
پنجشنبه 1 اسفند 1392 10:05 ب.ظ
مفهوم این داستان رو ننوشتین.
ماه عسل دیگه برداشت هر شخص با خودشه!
ولی نظر من اینه که "خودت رو هیچ وقت دست کم نگیر"
دوشنبه 28 بهمن 1392 11:52 ق.ظ
فوق العاده متن جالب بود و تاثیر گذار
تاحالا نخونده بودم
شنبه 26 بهمن 1392 11:23 ب.ظ
خط آخر غلط املاییی داره
ماه عسل غلاغه
اون عمدیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.